الشيخ رسول جعفريان
63
حيات فكرى و سياسى امامان شيعه ( ع ) ( فارسي )
پدرم آمدند و گفتند : ما سزاتر از تو به خلافت ، كسى را نمىشناسيم ؛ على عليه السّلام گفت : من وزير شما باشم بهتر از آن است تا امير شما باشم . آنان گفتند : جز بيعت با تو ، چيزى نمىپذيريم . « 1 » آن حضرت گفت كه بيعت او در خفا نمىتواند باشد و بايد در مسجد باشد . ابن عباس مىگويد : ترس آن داشتم مبادا در مسجد مشكلى پيش آيد . « 2 » وقتى به مسجد رفت مهاجرين و انصار به مسجد آمده با او بيعت كردند . از ابو بشير عابدى نيز نقل شده كه مردم ، پس از كشته شدن عثمان ، بارها به سراغ على عليه السّلام آمدند تا بالاخره او را وادار به پذيرفتن خلافت كردند . آن حضرت بر منبر رفت و فرمود : نيازى به خلافت نداشته و با كراهت آن را پذيرفته و تنها با تعهد پذيرش اين كه مردم كاملا با وى همراهى كنند ، حكومت بر آنان را خواهد پذيرفت . در اين روايات آمده كه در جمع اين مردم ، طلحه و زبير نيز حضور داشتند . زمانى كه همه در مسجد گرد آمدند طلحه نخستين فردى بود كه بيعت كرد . سعد بن ابى وقاص از بيعت خوددارى كرد و گفت : تا وقتى همه مردم بيعت نكنند او بيعت نخواهد كرد . عبد اللّه بن عمر نيز از بيعت خوددارى كرد . روايتى در اين باره كه طلحه و زبير از ترس شمشير مالك بيعت كردند در طبرى آمده كه با نقلهاى ديگر سازگار و هماهنگ نيست . امام از آنان خواست تا خود خليفه باشند و او با آنان بيعت كند . اما آنها كه هيچ زمينهاى براى خود نمىشناختند ، به بيعت با امام راضى شدند تا از اين طريق ، جايى براى خود دست و پا كنند . از قضا از سخنان بعدى آنها معلوم شد كه مقصود آنان از بيعت زور ، همين بوده است كه كسى را در مدينه نداشتهاند تا با آنها بيعت كند ، در حالى كه امام على عليه السّلام هواداران فراوانى داشته است . قبل از اين در بحث بيعت اشاره كرديم كه اصولا امام اهل آن نبود كه از كسى به زور بيعت بگيرد ، همانگونه كه بعد از غائلهء شورشيان جمل ، از مروان كه مىگفت : تنها اگر زور باشد بيعت خواهد كرد ، بيعت نگرفت . « 3 »
--> ( 1 ) . تاريخ الطبرى ، ج 4 ، ص 429 ؛ نك : انساب الاشراف ، ج 2 ، ص 219 ( 2 ) . در نقل اسكافى آمده : ابن عباس گفت : من ترسيدم كه برخى از سفيهان در مسجد سخنى بگويند يا كسانى كه پدر و يا عموى خويش را در مغازى رسول خدا صلّى اللّه عليه و آله از دست دادهاند اعتراض كنند ؛ المعيار و الموازنه ، ص 50 ( 3 ) . انساب الاشراف ، ج 2 ، ص 263